تاریخ این گمشده ، این مظلوم ، را می بایست از نوع شناخت.
راستی ملتی با این قدمت چرا تاریخ را نمی خواند.
شاهان، امیران، پهلوانان ، سیاستمداران که روزگاری منم منم می کردند رقتند.
و چرا ما مغرورانه در شهرهای ایران راه میرویم. مغرورانه ایرانی ام می گوئیم ولی تاریخ آنرا نمی شناسیم.
مشکلات ما میوه کارها و افکار گذشتگان مان است . مردمان ساده ای که فقط سعی می کردند خود را خوب و با فرهنگ نشان دهند.
این با فرهنگ نشان دادن منجر به این می شود که همه با هم تعارف رد و بدل کنند.
اما درونشان کینه و نفرت موج می زند.
کینه و نفرت درون و لبخند بیرون .
این ملت در طول تاریخ شاهان این گونه بود. بر روی شاه لبخند میزد ولی درونش کینه داشت.
خواست من همیشه شستشو و جاروی درونم بوده هرچند که دیگران می گویند اوه چقدر درونت غبار آلود بود.
مردم غبار را می بینند و من تمیزی دل را.
پس بیائیم به گذشته خود بنگریم و هر آنچه موجب آلودگی فرهنگمان است . آب و جارو کنیم.